کیک زورکی
حالم گرفته است شدید .... اگه بدونید .... بعد از خراب کاریهای آخر هفته ... که هی تو خونه الکی بد اخلاقی کردم...بعد هی خوردم.. امروز که داشتم می آمدم سر کار با خودم می گفتم که باید جبران کنم ... از در دانشکده که وارد شدم دیدم روی برد زده ساعت ۹:۳۰ کیک اتاق.... من هم با خودم گفتم نباید برم و باید مقاومت کنم ... خلاصه مشغول کار شدم ... ساعت از نه ونیم گذشت منم خوشحال صدای خنده همکارام که دور هم جمع شده بودن میشنیدم به خودم آفرین میگفتم که ای ول ... بعد از ۱۰ دقیقه این مسئول کامپیوتر دانشکده که در حالت عادی با صد من عسل هم نمیشه خوردش با یک لبخند ملیح دم در ایستاده بود که امروز تولد منه نمی یای کیک بخوری .... منم چی بگم باهاش رفتم و گفتم حالا کمی بخورم ناراحت نشه... اما اگه در حالت عادی می شد با یکم کیک تمامش کرد ... این بار چون من بینوا تنها بودم شروع کرد اینو بخور خانمم پخته .... اونو بخور حرف نداره ... خلاصه خوردم اما همش توی گلوم گیر کرده دارم خفه می شم.... احساس می کنم یک موجود بی اراده ام....![]()